پچ پچ

زنده باد خودم

مهارِ سختش کن

عجیب دامن گیرم شده است این مهار لعنتی و اجازه نمیدهد ساده ترین کارهایم را به موقع و با آرامش انجام دهم. کارهایی که نیم ساعت هم شاید زمان نبرد را چنان غول آسا مجسم میکند که پا نشده مینشاند مرا


+ به طرز فجیعی بداخلاق و غرغرو شده ام

در دلم چیزی فرو ریخته است

یک هفته است که آدم سابق نیستم. حواله اش کردم به هورمونها، به دلتنگی، به سختی های تنها بودن. اما اتفاقی فرای اینها افتاده است که هیچ چیز خوشحالش نمیکند؛ دل نازکم را که با هر چیز کوچکی غرق شادی میشد. حالا قرار است بعد از نزدیک 3 ماه اتفاقی که منتظرش بودم بیفتد اما تمام هیجانش اطلاع دادن با ماه بود و خودش در وجودم گوشه ای کز کرده و میگوید حال من خوب نیست. این اتفاق هرچند شیرین هم باز تمام میشود و دوباره تا مدتها تنها میشوم.


پیش به سوی زندگی

اول هفته خیلی بدی داشتم. دل کندن از عزیزان، برداشتهای اشتباه دوستجانک، فشارهای هفته گذشته و شاید تاثیر چشم دیگران بر من؛ جنونی را رغم زد که دوستجانک اول بهت زده نگاهم کرد و بعد ... شب بسیار بدی بود. من و او تا به حال تا این حد حالمان خراب نبود. فردای آن روز مهار "مهم نباش"1 مثل بختک روی‎ام افتاده بود و میگفت هیچ جا نباش. تلگرام را منهدم کن. تلفن ها را خاموش کن و همه مسیرهای ارتباطی به خودت را ببند چراکه تو مهم نیستی. نباش. نبودن تو برای هیچ کس مهم نیست. احساس وحشتناکی بود. دردناک و کشنده. تا اینکه در میان همه افکار بد، فکر خوبی به ذهنم رسید؛ تغییر شیوه زندگی. راستش زندگی این روزهای من شده کارِ خانه. شاید کمی هم مطالعه.

برای تغییر، گزینه های خوبی داشتم حتی با همان حال بد. اولینش تایچی بود. مدتها بود که قصدش را داشتم اما همتش را نه. دومی موسیقی بود. سازم سالهاست که خاک میخورد. سومی شروع کار ترجمه به صورت جدی و فعلا آخری شروع مجدد کار حرفه ای‌ام که بعد از سالها هنوز هم دوستش دارم و در طی یک اجبار دوست داشتنی‎تر مجبورم دوباره از سر بگیرمش.

زنده باد خودم که توانستم بلند شوم

پیش به سوی تغییر. پیش به سوی زندگی


1+ در برنامه دارم که یکی یکی مهارها را اینجا شرح دهم. این یکی از آن برنامه های خوب است برای اینجا

حواسی پرت‎تر از پرت

خریدها را جلوی در گذاشتم روی زمین. در را باز کردم. خریدها را آوردم داخل. کفشهایم را برداشتم و با خیال راحت از اینکه بالاخره خرید لازم را انجام داده ام بقیه روز را گذراندم. اگرچه که با این خرید، تازه کارم شروع شده بود.
مشغول آشپزی بودم که در باز شد و تنم تب کرد. سرم سوخت. قلبم لرزید و لبریز اضطراب شدم. چطور تا این حد حواس پرت شده‎ام که کلید را توی در جا گذاشته‎ام. و از وقتی فهمیده‎ام سرزنش رهایم نمی‎کند و چیزی مثل خوره به جانم افتاده که قفل را عوض کن. خدااای من چه کنم. با دوستجانک حرف میزنم. افکارم را می‎گویم. می‎گویم قفل را عوض کنیم. همچنان عصبانی است و می‎گوید صبح تا شب جان بکنیم و هر چند وقت یک بار برای تعویض قفل هزینه کنیم؟ اینقدر درگیر تمیزی کثیفی هستی که موضوع اصلی را فراموش کردی
حق با اوست این دومین بار است که این اتفاق می افتد و من نمی‎فهمم چرا. تمام سالهای عمرم هرگز کلید را توی در جا نگذاشته بودم. حالا مرا چه شده؟!


پچ پچ:
+ در این شب عزیز هر که مرا خواند التماس دعا دارم زیاد

تکلیف نامعلوم

به نظر می‌رسد دارم در جهتی خلاف اهداف تعیین شده اولیه پچ پچ حرکت میکنم. قرار بود اینجا فقط از آنچه که باعث خودشناسی‎ام میشود بنویسم. قرار بود روزانه نویسی نباشد. قرار بود اینجا ....
راستش هیچ‌وقت تکلیفم با یک سری از چیزها در زندگی روشن نشد و قطعا وبلاگ‌نویسی یکی از آنهاست. یک روز مطلبی را با ذوق و شوق می‌نوشتم و فردا پشیمان می‌شدم. یک روز وبلاگهای متفاوت ساختم با اهداف متفاوت. یک روز همه شان را پاک کردم. یک روز دوباره هوس کردم. نوشتم؛ کسی مرا خواند که نمی‎شناختم اما خوشم نیامد. باز هم تعطیل کردم. این بار اما هم دلم می‌خواهد از همه چیز بنویسم. هم اینها را در دو سوی متفاوت می‌دانم.
مشغله بزرگ این روزه‌ام همین تصمیم گیری است. انگار که اینجا مجله‎ایست پُر تیراژ که آدمهای زیادی میخوانند و من اینگونه بر سر دوراهی مانده ام. این یا آن. گاهی به این همه خود درگیری‎ام برای مسائلی اینچنین پیش پا افتاده هم می‎خندم؛ هم در مغزم پر از آشفتگی می‎شود که تصمیم نهایی‎ات چیست؟لطفا تکلیفت را با خودت روشن کن. و معمولا این تکلیف روشن نمی‎شود.
"آیین زندگی" دیل کارنگی را می‌خوانم. "زندگی شادمانه" آلبرت الیس را در برنامه دارم و حالِ خوبِ دکتر بابایی‎زاد را از فردا مصمم‎گونه دنبال خواهم کرد. باید معلوم شود این تکلیف نامعلوم!!!

پچ پچ:
+ سرم درد میکند
+ امروز نه از برنامه ریزی خبری بود نه از کار خیلی مفید. تازه یادم آمده که ایراد کجاست. قورباغه نیمه کاره مانده و دلیلش عدم علاقه من به خواند ebook است و کتاب کاغذی قشنگم در دسترس نیست.

اهداف مدون

لیست کارهای دیروز را مرور می‎کنم و می‎بینم به جز چند مورد بقیه انجام نشده‌اند. باز هم چند روز است که کارهایم را عقب می‎اندازم. تنها هنرم رسیدگی به امور کاری بوده و اینکه اجازه ندهم خانه بهم ریخته شود. اما لیست کارهای انجام نشده‌ام هر روز بلندتر می‌شود. هنوز نمی‌دانم علت این عقب افتادن را؟ تنبلی یا ...؟پَرپَر می‌گوید از خودت سوال کن. آنقدر بپرس تا جواب را پیدا کنی اما هنوز موفق نشده‌ام. با این حال لیست کارهای زیربنایی که مدتی است بنای انجامشان را دارم و حتی در لیست اولویتها هم قرارشان نداده‌ام را می‌نویسم.

لیست تقریبا تمام می‌شود و من غرق می‌شوم در رویای تحقق یافتنِ تک تک این اهداف. خوانده بودم فقط 3% الی 5% افراد اهدافشان مشخص و مدون است و همین افراد موفقیت‌های بزرگی را تجربه کرده‌اند و می‌کنند. هربار اهدافم نوشته می‎شوند؛ تازه می‌فهمم چرا آن آدمهای اهدافِ مدون‌دار، اینطور موفق‌اند. نوشتن و تعیین دقیق اهداف انگیزه می‎دهد و جان تازه می‌بخشد. آن وقت است که از خودم می‎پرسم چرا تا حالا عقب انداختی‌شان؟ حالا که خوب نگاه می‌کنم؛ اگر هر کدام از این اهداف حاصل شود؛ زندگی‌ام دچار تحولی زیبا و عمیق می‌شود و من، خودم را عاشق می‌شوم تا بی نهایت. قطعا تحققشان روحی تازه است که چون ورود کودکی؛ زندگی روزمره را رنگ می‎زند؛ شاد می‎کند و عشق و نفس می‌شود؛ والدینش را.


دوست داشتنی‎تر

چند روزی ذهنم درگیر بود که بر من چه گذشته و آدمها بر سرم چه آوردند که حالا ترس از آدمها مرا از همه دور نگه می‎دارد.

مدتهاست که وقتی حالم ناخوش می‎شود هیچ‎کس را ندارم برایش بگویم حالم خراب است به جز دوستجانک یک دانه ام. یکی یکی آدمهای زندگی‎ام را مرور می‎کنم. ماه‌ام که مادر است و تاب غم من را ندارد. پرپر که نه! دلش اندازه یک گنجشک است. الف؟ نه دیگر باهاش راحت نیستم ؛ شین؟ نه طفلکی خودش دل خوشی از دنیا ندارد؛ خاله خان باجی؟ نه دوست ندارم توی فامیل بچرخد. البته که راز دار است اما نگویم بهتر است؛ دوستهای جدید؟ نه نمی‎خواهم قضاوتم کنندو از من رانده شوند و همین‎گونه یکی یکی آدمها می‎آیند توی فکرم و با نَه‎ای از آن بیرون می‎شوند  و آخر من می‎مانم اوجان و درد دلها و گاهی اشک و آه. یک وقتهایی همه چیز بین خودمان می‎ماند. اما یک وقتهایی غم و اندوه آنقدر کش‎دار می‎شود که دوستجانکم می‎رسد و سر می‏‌گذارم روی شانه اش و می‎گویم دلم گرفته است

و دوستجانک در حد خودش همه تلاشش را می‎کند که حواس من از غم پرت شود

الا ایُ حال؛ غرض از این همه پر چانگی اینست که بر حسب اتفاق برخوردم به صوت‌های آقای روانشاس و این جمله که: " دیگران هر چقدر کمتر از تو بدانند تو برایشان دوست داشتنی تر هستی. اگر زیاد از تو بدانند دل زده می‎شوند" و تازه فهمیدم؛  با اینکه حرفش را فراموش کرده بودم؛ بعد از سه سال دقیقا شبیه جمله او رفتار می‎کنم.

پُر بی راه نبود که فکر می‌کردم دارم بزرگ می‎شوم. پوست می‎اندازم و آدم دوست داشتنی تری می‎شوم. دارم یاد می‎گیرم چطور از زندگی لذت ببرم و چطور خودم را برای دیگران عزیز کنم.


پچ پچ:

+ گاهی هم غم می‎آید و محاصره‎ات می‎کند. گاهی اصلا از صبح که بیدار می‎شوی حالت ناخوش است بی‎دلیل. اما همین بدحالی‎های گاه و بی‎گاه است که شادی‎ها را دو چندان و لذت‎بخش میکند.

منِ دور از خودم

گاهی چقدر از خودت دور می شوی. حس میکنی خوبی. البته که خوبی اما فقط از یک بعد. از این بعد که زندگی را دوست داری. انگیزه داری برای بودنت و یک جورایی احساس شادی داری چون حس زندگی در تو موج میزند اما این فقط یک بعد از درون توست. با وجود این همه حس خوب؛ گاهی قلبت مچاله شده. نه که از کسی دلگیر باشد یا شکسته باشد اما انگار کسی آن را محکم در مشت گرفته و فشار میدهد. روزها به همین منوال میگذرد. با خودت فکر میکنی خوبی. کارهایی را انجام میدهی و کارهایی هم هست که چون  یک غول در برابرت خودنمایی میکنند و فرار میکنی از انجام دادنشان.  اینها را  اما نمیدانی. فقط میگویی چرا انجام نمیشوند؟ در همین اثنا با خودت کلنجار میروی که چرا همیشه وقت کم می آورم؟ چرا همیشه یک سری از کارهایم میماند و انجام دادنشان برابر جان دادن است و بالاخره روزی جان میدهی و انجام میشوند.

یک روز بالاخره برآشفته میشوی که این چه وضع زندگیست؟ بطور نامحسوسی  اعمال روزانه ات را بررسی میکنی. آنقدر نامحسوس که خیلی کلی به روزت میپردازی  تا به خیال خودت منِ درون ناراحت نشود. هر روز بهانه ای داری برای انجام نشدن و عقب ماندن. واقعیت اینست که این هم  بعد دیگری از توست که  زیر آواری که نمیدانی چیست مدفون شده است. سنگینی این آوار به اندازه ایست که خودت هم باور نکرده ای که چیزی هست و همه را با بهانه بی انرژی بودم یا زمانم کم است ماست مالی میکنی. در واقع از برآشفتگی ات هم کاری ساخته نیست.

زمانی میرسد که جرقه ای زده میشود. به خودت می آیی و میبینی آنقدر از خودت دور شده ای که هفته هاست حتی از نوشتن هم طفره میروی مثل خیلی از کارهای دیگر. طفره میروی چون میدانی نوشتن دستت را رو  میکند. طفره میروی چون میدانی که کارها را با بهانه های پیش پا افتاده عقب انداخته ای.  ذهنت که در ناخودآگاه ایراد همه چیز را میداند، اصلا راه نمیدهد که حتی یک جمله بنویسی تا اینکه فرصتی دست میدهد و باز از درونیات با نزدیکترین‎هایت حرف میزنی. به زور هم که شده سعی میکنی کمی از آنچه که فهمیدی از خودت برایش بگویی. بگویی که لحظه شماری میکردم برای شروع تعطیلاتم. برنامه ها داشتم. اما یک هفته گذشته و هیچکدامشان را وقت ندارم. وقت هایم را راحت از دست میدهم و فقط یک جمله او تو را به حرف بیاورد. " تو میتوانی همه روزت را تلف کنی اما در روز دو ساعت متعلق به توست و تو هیچ حق نداری این دو ساعت پرداختن به خودت را تلف کنی" و همین میشود که بدونِ بهانه وقت کم است و استرس دارم؛ بنشینی یک گوشه و شروع کنی به نوشتن که مرا چه شده است؟

پچ پچ:
+ خواستم بنویسم شارژ لپ تاپ تمام شد. به فال نیک گرفتم که الان وقت انجام فریضه است. فریضه انجام شد. آمدم و حالا بیان بازی در می‌آورد و من با این حس نیاز به نوشتن در درون حرص میخورم

ایده‎آل‎گرایی مطلق

بیا با هم رو راست باشیم

قرار نیست همه چیز در ایده‎آل‎ترین وضعیت خودش اتفاق بیفته

قرار نیست اگر باید کارهات انجام بشه، نوشتنی‎هات تکمیل بشه؛ حتما بتونی بری بیرون. شاید نوشتنی‎هات تا 5 تمام نشه که بخوای بری بیرون. شاید هم بشه. اما دلیلی وجود نداره که در درون فکرت بخوای حتما کارهات رو تا 5 تمام کنی و حتما بری بیرون و اونوقت از تداخل این دوتا استرس بگیری؛ نگران شی، ته دلت یه سرزنشی بکنی و ناراضی باشی. هرکاری قرار نیست در ایده‎آل‎ترین حالت صورت بگیره. گاهی باید بعضی اتفاقها خیلی هم غیر‎ایده‎آل باشه.

آروم باش. بپذیر این غیرِ ایده‎آل بودن رو. بخند. لذت ببر و آرامش ببخش

زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن


هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست



*اینجا همراه رسیدن به اهدافم است
* نظرات آقایان تایید نمی‌شود
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan