پچ پچ

زنده باد خودم

ماموریت آدمها در زندگی ما؟!

بعد از 5 سال فاصله افتادن بین‌مان که سر جمع 3، 4 بار در دو سال گذشته به دور از کدورتها حرف زدیم و حس کردم دلم شسته شده از تلخی‌های به وجود آمده، یک سالی است که به ندرت خبری داشتم از او حالا دوباره در اینستا پیدایش کردم. حسم می‌گوید سرد و بی تفاوت است و کدورتها برای تو رفع شده نه او اما دلم تنگ شده. هنوز نفهمیدم ماموریتش در زندگی من تمام شده؟ اگر تمام شده این اصرار دل من برای پیدا کردن و جویای احوال شدنش برای چیست؟ نشانه ای خواسته ام از خدا که یا از این اصرار برهاندم یا دلش را صاف کند و اگر صاف کرد دوستی را هم صاف کند. مثل قدیم مثل 18 سال پیش

+ در قلبم آشوبی است تا جواب پیامم را بدهد. گویی عشقی است که بعد از سالها دوباره پیدایش کردم. اسم این احساس را نمیدانم. دلنگرانی؟ استرس؟ هیجان. هر چه که هست دوست دارم زودتر تمام شود. یا میماند و باز میخندیم یا میرود و من باز میخندم زندگی را
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن


هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست



*اینجا همراه رسیدن به اهدافم است
* نظرات آقایان تایید نمی‌شود
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan