پچ پچ

زنده باد خودم

دلیل محکم نفس کشیدنم

وقتی میم گفت: "هفته قبل که بیمار بودی سین زنگ زده به توکل و شاکی بوده از نبودنت". وقتی گفت نگران منِ که میگم به این حقوق نیاز دارم و منفعل نباشم و یک کاری کنم برای تغییر این وضعیت. وقتی حس کردم تنها عکس العمل من به این حرفا فقط کمی ناراحتیِ. وقتی دیدم قبلا حداقل تو فکرم می‎گفتم که تلاش می‎کنم و بهشون ثابت می‎کنم اما الان حتی علاقه‎ای به تلاش ندارم. وقتی یادم آمد که همه علیه من بودند و من به جای جنگیدن و مقاومت کردن و تلاش کردن پا پس کشیدم. وقتی دیدم از کاری که عاشقش بودم الان متنفرم. وقتی یادم آمد که این روزها فقط برای نیاز به این پول خودمو مجبور به حضور در این محیط می‎کنم که درش میلی به کار ندارم. وقتی دیدم من کلا منفعل شدم و کسی بخواهد هم نمی‎تواند مرا ببیند. وقتی یادم آمد که دکتر معاینه کرد و گفت به چی اینقدر فکر می‎کنی؟ تو که سنی نداری؟ وقتی تصویر دکتر تو ذهنم مجسم شد که با دیدن نوار مغزم گفت همه سردردهات عصبیِ. وقتی یادم آمد که باید پرانول و نورتریپتیلین و سدیم والپروات باید بخورم. وقتی اشک از چشمام بیرون پرید و من مجبور شدم سرمو پایین بندازم که بقیه نبینند. وقتی میم گفت کاش بودم و یک دل سیر حرف می‎زدیم ولی من فقط یک دل سیر گریه می‎خواستم .....

یادم آمد که هنوز هم میخواهم زندگی کنم. هنوزم میخواهم باشم و بین دلایلم برای زندگی دوستجانک از همه دلیل های دیگه محکم‎ترین بود. آره او که هست میخوام باشم.  الان چند ماهه که دیگه نمی‎ترسم بگم چند ساله شده ام. نمی‎ترسم. نمی‎ترسم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن


هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست



*اینجا همراه رسیدن به اهدافم است
* نظرات آقایان تایید نمی‌شود
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan